![]() |
![]() |
|
|
چقدر
فاصله گرفتم، چقدر دور شدن از من ، صدایم به گوششان نمی رسد، به پشت سرم
نگاه می کنم، هیچی آشنا نیست ، خانهمان را گم کردهام، انگار حافظهام را
از دست دادهام ، چیزی به خاطرم نمی آید، همه غریبهاند، انگار در تاریکی
شب گم شدم، از تاریکی پیادهرو یک کوچه باریک خودم را به به نور چراغ
ماشینهایی می رسانم که غربت این شهر را باز برایم تداعی میکنند، باز به
خاطرم فشار می آورم اما حتی صدایشان آشنا نیست. باز بر می گردم و به راهی
که آمدهام خیره میشوم، واقعا هیچکس نیست. وجودم پر از ترس است. احساس
می کنم دیوانه شدم چه اتفاقی افتاده ، پاهایم توان قدم برداشتن ندارند.
صبح با خورشید بیدار شده بودم و طبق عادت راهی را در پیش گرفتم ، ساعتهاست که خورشید غروب کرده اما من هنوز راه خانهام را پیدا نکردهام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:1 توسط KmBz |
|
|
صدایی می شندیم، صدای گریه بود، فاصله زیاد بود، به صدا رسیدم، بچه ای درون گهواره اش گریه می کرد ولی نمدانستم چرا اینچنین گریه می کند، کسی کنارش نبود، چطور می توانستم آرامش کنم، چطور باید زبانش را می فهمیدم. شیر هم نتوانست آرمش کند گهواره اش را تکان دادم شاید بخوابد اما خواب هم نتواست صدای گریه اش را خاموش کند. از زن همسایه کمک خواستم اما او هم توان آرام کردنش را نداشت باید زبانش را فرا می گرفتم، شروع کرد به حرف زدن با من حرف زد از آینده گفت از ظهر یک روز بهاری و عصر یک روز تابستان از آشنایی و وداع . همانطور که اشک روی گونه هایش می غلتید به خواب عمیقی فرو رفت....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:49 توسط KmBz |
|
|
امروز،
روزی دیگر بود اما تفاوتی با روزهای گذشته نداشته، باز نتوانست شب آرامی
پشت سر بزاره. چندین بار از خواب بیدار شد، کمی قدم زد و دوباره خوابید. صبح خسته بود. بیدارش کردم ولی نای پا شدن نداشت. دوباره بیدارش کردم . همیشه با صدای بلند بیدارش می کردم. شب قبل از من خواسته بود که لطافت بیشتری بیدارش کنم. خلاصه بیدار شد. مثل همیشه رفت حموم ولی باز خستگی تو چشاش نمایان بود. آماده شد و رفت... از بالکن نگاش میکردم، آروم آروم تو کوچه گم شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:13 توسط KmBz |
|
|
هیچ صدایی به گوش نمیرسه روز و شب جمعه همیشه همین طور بوده
سکوت مطلق باعث میشه بیشتر بتونی فکر کنی و این یعنی آرامش آرامشی که هیچ وقت وجود نداشته در این هیاهوی زندگی در این شهری که هر کسی حاضر برای بالا تر بودن بقیه رو نابود کنه همیشه بی عدالتی بوده، اینکه کسی به فکر کسی نیست، کاش کمی به فکر هم بودیم، کاش برای خوشحال کردن هم کمی فقط کمی تلاش میکردیم. کاش به این فکر میکردیم که دیگران هم باید زندگی کنند، کاش به این فکر می کردیم که به دیگران هم فرصت زندگی بدیم چرا کسی به فکر کسی نیست چرا آدما بی رحم شدند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:12 توسط KmBz |
|
|
زندگی باز با همه ی فراز و نشیب هایش به حرکت خود ادامه می دهد چنان می
گذرد که گویی در حال سبقت گرفتن از همه است و این واقعیتیست که حاضر به
باورش نیستیم، مثل باور حقایقش کاش می دانستیم که فرار از حقایق چنان زندگی را سخت می کند که تابی برای امید نمی ماند و پر درد خواهیم ماند کاش از زندگی گذر کنیم تا گذشتن از دلبستگی هایش با همه ی دلتنگی هایش مثل خیس شدن زیر باران باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:36 توسط KmBz |
|
|
اولین روزهای پاییز بود که قدم بر این شهر گذاشت، همزمان با تولدش انگار باید دوباره متولد می شد. جدا زندگی کردن و یا بهتر بگویم تنها زندگی کردن به دور از تمام دلبستگی ها برایش به قدری سخت بود که قبل زا آمدن در و دیوارهای خانه، کوچه و خیابان شهرشان را دوباره مرور کرده بود. جدا شدن از خاطرات دوران کودکی و مدرسه و همبازی هایش که همراه آنها بزرگ شده بود جزو سخت ترین لحظات زندگیش بود باید بزرگ می شد و چاره ای نداشت جز دل کندن و فراموش کردن همه ی آنها. باید از همه این موانع عبور می کرد و این بخش جدید از زندگیش بود که خود انتخاب کرده بود امرزو سال ها از آن زمان می گذرد، روزها و شبهایی که بیشتر زمانی خود را به خدا سپرده بود و چاره ای جز این برایش نبودو حالا که هر بار مرورش می کندبه درونش خیره می شود و با تلمباری از خاطرات تلخ که چروک کنار چشمانش وقت خندیدن همه ی آنها را حکایت می کند سخت بود بیان همه ی اینها و راهی نبود جز خفه کردن صدای گریه وقت خوابیدن.این بدین معنی است که او بود و سکوت. امروز هم در اولین روزهای پاییز دوباره متولد شد... هنوز به خانه نرسیده بود که دوباره رفت، بوی پاییز او را به دنبال خودش برد، پاییز برایش از همه ی فصل های دیگر جذاب و دوست داشتنی ست، فصلی که با تولدش مصادف، شاید به این خاطر و یا شاید به خاطر رنگ و بوی پاییز باید پاییزی امروز او را به کدامین سو می برد. انگار با هم هماهنگ بودن، انگار گامهای موزونش او را به سمت دلتنگی های می برد، مطمئنم که یک لحظه هم حاضر نیست او را از خاطرش پاک کند چون آن تنها دلتنگی بود که حاضر شد همه ی تلخی ها را بشنود و کمک کند تا همه چیز از نو شود. خود را در میان شلوغی شهر گم کرده و یا شاید دنبال چیزی یا کسی می گردد، دلش نمی خواهد یک لحظه هم غافل شود، احساس می کند همین نزدیکی هاست ولی هرچه بیشتر جستجو می کند کمتر می یابد به راه خودش ادامه می دهد گلکده ای از آن سوی خیابان خاطراتش را برایش تداعی می کند به آن سو می رود و وارد می شود دنبال رز صورتی می گردد اما با یک شاخه رز سفیدبیرون می آید، چنان به گل خیره شده و به راه خود ادامه می دهد که گویی انگار با کسی قرار دارد و فقط چند گام دیگر تا دیدنش فاصله دارد غرق در تاریکی کوچه و بادی که از شمال می وزد می شود ج، جاییکه برایش یادآور خاطرات عاشقانه ای ست. سکوتش غیر قابل باور است، انگار امشب با همه شبها متفاوت است، سعی می کند آرام آرام نزدیک شود، موهایش را مرتب می کند و زیر نور تیر چراغ برقی می ایستد تا بتواند گلی را که از عشق معطر کرده به او نشان دهد... در تاریکی شب به آرامی صدایش می زند اما جوابی ... بلند تر صدایش می زند ولی باز... به یاد می آورد شبهایی را که با لبخندی از همانجا بدرقه می شد... باز به آسمان نگاه کرد و چشمانش برق زد گل را در میان تاریکی شب برایش گذاشت تا شاید در روشنایی روز پیداش کند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:52 توسط KmBz |
|
|
کاش میشد رها بود از همه ی این بندهایی که خود ساختهایم
کاش میشد ذهنمان را پاک کنیم از همه این ناملایمات کاش میشد برای حتی لحظهای جدا بود از این همه خستگی راحت بخواب ،آسوده باش از این دنیای پر از دروغ و ریاکاری |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:52 توسط KmBz |
|
|
باید تصمیم می گرفتم، دیگر کاری از کسی ساخته نبود
و این اراده خدا بود باز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:5 توسط KmBz |
|
|
برای
کسی می نویسم که در درونم زندگی می کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:50 توسط KmBz |
|
|
باز به سراغ سفیدی کاغذ آمده و
اینبار از دلتنگی به ستوه آمده |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:41 توسط KmBz |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم |
|
RSS
|